تبليغاتX
بوریا
گر دوست چنان کند که ما خواسته ایم/ ما آتش و نفت و بوریاخواسته ایم

روزهامان برگه های گنگ سال کاغذی            

 اوج احساساتمان در دستمال کاغذی

افتخار مردهامان چند لوح یادبود                   

 بذل و بخشش می شود صدها مدال کاغذی

روزه می گیرند مردم باهزاران اعتقاد              

 عید می سازند بعدش باهلال کاغذی

عاشقان معشوق خود را چسبکاری میکنند     

 تف بر این سنجاق دلها این وصال کاغذی

سرنوشت عشق را حافظ معین می کند         

 با دو بیت از یک غزل بر روی فال کاغذی

نامه های عاشقانه یأس‌‌‌٬ پوچی٬ دردو رنج      

 اسمشان را می گذارم ضدحال کاغذی

نوجوانان با غزل٬با مثنوی بیگانه اند               

 ذهنها درگیر جبر و احتمال کاغذی

چشمها زیبا ولی با زور لنز و خط چشم          

 رنگ لبها رنگ خون با خط و خال کاغذی

فندک و سیگار و فحش ولاک و ماتیک و دروغ    

 داستان زندگی در یک روال کاغذی

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط محمد شریعت مهدوی  | 

نمی خندم.  پرم. پر از لج. پر از کینه های نیمه فعالی که هر لحظه ممکن است فعال شوند. از خشم درونم حساب می برم ولی زیرزیرکی از این که بر تمام وجودم فرمان می برد خوشم می آید. سالها پیش  یک بار این حس تمام مرا فرا گرفت فوران کردو تبدیل به چند بیت شعر شد مثل این:

 ... ای که هر دم دل به عشقی بسته اید!

    من غریو زخمهای نیلیم

    بشنوید از من الا هابیلیان!

    من خروش حسرتی قابیلیم

   ولی این بار... من چه می دانم. شعر نمی شود اما ...  هیچ هیچ حوصله ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط محمد شریعت مهدوی  | 

۱

یه وقت یادمه یکی می گفت در تاکسی نشسته بودم که یه جوون افغانی سوار شد. چند دقیقه بعد این جوون یه آه عمیقی کشید.راننده بهش گفت:چیه؟نکنه عاشقی. جوون افغانی جواب داد: آره عاشقم.راننده پرسید:حالا طرف چی کارس؟خوبه؟ خوشگله؟جوون گفت:عاشق هدیه تهرانی شدام.اکثر فیلماشو دیدم. روی دیوار اتاقم پوستر هاشو چسبوندم.همه سرنشینای تاکسی زدند زیر خنده...

۲ 

امشب در  یکی از برنامه های اپرا وینفری، مجری ثروتمند آمریکایی که در کارهای خیر هم معمولا پیشقدم می شود،از سلن دیون دعوت شده بود که به برنامه بیاید.بعد از اجرای چند آیتم مختلف توسط خانم وینفری و طبعا اجرای برنامه توسط خواننده مهمان،در قسمت پایانی برنامه،ناگهان اپرا نام یکی از تماشاگران حاضر در استودیو را صدا زد- یک دختر حدودا 20 ساله بود- دختر با تعجب ایستاد. اپرا وینفری به او رو کرد و گفت: تو در پایان این ماه به مدت 3 روز به همراه سلن دیون به مسافرت خواهی رفت و هر دو مهمان من هستید. هیجان آن دختر برای خواننده این سطور قابل تصور نیست. انگاری دنیا را به او داده بودند.

نتیجه گیری سیاسی: همجنس بازی در امریکا حتی به شخصیتهای مطرح آن کشور نیز سرایت کرده است

نتیج گیری اجتماعی:کبوتر با کبوتر باز با باز 

نتیجه گیری پزشکی: خنده بر هر درد بی درمان دواست   

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:49  توسط محمد شریعت مهدوی  | 

نمی دونم چرا اینجوری شده. وقتی می شینم فکر می کنم به نظرم میاد اونوقتا اینجوری نبود. میگم اونوقتا منظورم ۲۰سال پیش نیستا نه منظورم همین ۷-۶سال پیشه. میشستیم با هم گپ میزدیم. کلی خفن می شدیم. شعر می خوندیم شمع روشن می کردیم آواز می خوندیم همه هم باید می خوندن. تا صبح صد بار میخندیدیم صد بار خفن می شدیم. تو یه هفته هزار تا ماجرا پیش میومد.کلی قصه بود. الان عوض شدیم همه عوض شدیم تو ظاهر همونیم ولی خودمونم می دونیم داریم تعارف تیکه پاره می کنیم. همش از یه چیز آب می خوره اونوقتا "نخ آخر مال صاب سیگار بود"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:15  توسط محمد شریعت مهدوی  |